جزوه دکتر دادگران - مطالعات انتقادی
جلسه اول
دکتر دادگران
منابع: کالبدشکافی 4 انقلاب - انقلاب یا اصلاح
نظریه انتقادی نوعی تفکر اجتماعی است و از سیاست ، فرهنگ، هنر و... بهره می گیرد. برای رسیدن به این هدف از مکاتب گوناگونی چون مارکسیم، پسامارکسیسم، ساختارگرایی، پساساختارگرایی، مکتب بیرمنگام، مکتب فرانکفورت، مدرنیسم، پسامدرنیسم، سلطه ارتباطی، فرویدیسم و فمینسم هم بهره می گیرد. اگرچه مفهوم انتقادی و مطالعات انتقادی مولود قرن 18 است اما ریشه در معنا و تاریخ بشری دارد. اولین کتابی که در زمینه مطالعات انتقادی نوشته شده است به نام گرجیاس است که به وسیله افلاطون منتشر شده است و افلاطون نام یک سوفیست را بر آن گذاشته است. او در این کتاب با قلمی نقاد به نوع حکومت نظام دودمانی می پردازد و نشان می دهد، چگونه سخنوران و خطیبان در این نوع نظام های دودمانی و قبیله ای بر بالای هرم جامعه قرار می گیرند. از آنجا که زببان ارتباطی، زبان شفاهی است، کسانی موفق می شوند که در هرم بالای جامعه قرار بگیرند که از قدرت بالای مذاکره گری بهره مند باشند. افلاطون نظام قبیله ای را مورد نقد قرار می دهد که چگونه سخنوران خود را به جامعه تحمیل می کنند و با گفته ها، جامعه را تحت تاثیر قرار می دهند. زمانی که جامعه متحول می شود و امر کتابت به وجود می آید، دیگر خطیبان نیستند که جامعه را تحت تاثیر قرار می دهند. دیگر کاتبان هستند که بالای هرم جامعه قرار می گیرند. بنابراین از همین رو در جامعه ایده آل، افلاطون معتقد است که کاتبان بالای هرم قرار داشته باشند. در جامعه ایده آل افلاطون وضعیت به این شکل است:
او جامعه ایده آل خود را این گونه توجیه می کند که بین اشراف و نظامیان هم اندیشی وجود دارد اما میان نظامیان و پیشه وران(کشاورزان) تضادی شدید از نوع آنتی گونیستی وجود دارد. عقل و اراده سازش دارند اما میان اراده و شهوانیات تضادی آشتی ناپذیر وجود دارد. کل جوامع بشری در عصر الکترونیک، در عصر نظام شبکه ای هم به همین شکل اداره می شوند. همچنان اشراف بر جوامع حاکمند.
زمانی که صنعت چاپ اختراع می شود، آموزش همگانی می شود و از انحصار اشراف بیرون می آید. به این ترتیب اولین انقلاب بورژوازی در قرن 16 میلادی در هلند رخ می دهد. برای تصرف این ابزار تولید، که دارنده آن صاحب فکر و اندیشه هم هست از قرن 16 تاکنون جدال و نزاع است.(بحث تصرف رسانه ها)
در جوامع پیچیده نظام کاپیتالیستی پیچیده تر و آشکارتر است اما در جوامع سنتی کمتر. توجیه نظام های کاپیتالیستی این است که مردم هنوز به آن حد از شعور و آگاهی نرسیده اند که بتوان همه اطلاعات را در اختیار آنها گذاشت. بنابراین رسانه ها در اختیار آنهاست و آن را کنترل می کنند. بنابراین باید قوانین، مقررات و نظم و نسق هایی را به نام داشتن جامعه سالم بر رسانه ها حاکم کنند. در دنیای اسلام و کشورهای اسلامی در قرون 5و 6 دانشمندان و اندیشمندانی بار رویکرد انتقادی بوده اند. امام فخر رازی، امام محمد غزالی، فارابی، خواجه نصیرالدین طوسی و امثال آن وجود داشته اند که با انتقاد از مکتب های اشعریه و جبرگرایی اهالی علم کلام و با انتقاد از فلاسفه یونان، نظرات ارزنده ای ارایه می کردند و تحت عنوان مکتب معتزله در جامعه اسلامی آشکار شدند. اشعریون به جبر مطلق اعتقاد دارند و معتزله از ایین منطق برخوردار است که معتقد است انسان از اختیار برخوردار است که حاکمان را از مسند بردارد و حاکمان دیگری بر جای آنها بنشاند. هر چند درنهایت همه چیز در اختیار مشیت الهی است ولی انسان می تواند حکومت را عوض کند و زیر بار برخی حکومت ها نرود. نظرات انتقادی اندیشمندان اسلامی در قرن 5 و 6 به اروپا منتقل می شود و در قرن 18 در نظرات رنه دکارت و فرانسیس بیکن با نغمه ای نو بروز پیدا می کند و بعدها به فلسفه انتقادی کانت منجر می شود. کانت نقادی را واکنش فردی و ذهنی می داند و معتقد است خرد ناب خودش را داوری و نقد می کند و می سنجد. در قرن 19 کارهای دسته جمعی رواج پیدا می کند. تعاملات اجتماعی زیاد می شود، مکاتب اجتماعی و انقلابات عظیم اجتماعی رشد پیدا می کند. در چنین ایامی هگل، تاریخ اجتماعی بشر را به منظور پیشرفت خودآگاهی انسان در نظر می گیرد و معتقد است در این خودآگاهی قید و بندهای اجتماعی موجود در جامعه دگرگون می شود و پیوسته از حدود آن فراتر می رود. در فلسفه هگلی انتقاد چیزی بیش از قضاوت منفی به حساب می آید و نقش مثبت آن کشف و برملا کردن اشکال موجود در جامعه است. می دانیم که هگل در واقع کسی است که کارل مارکس از او الهام گرفته ولی بعدها از او فاصله می گیرد. هگل نظریه تکامل را ایجاد کرده است. هگل گفته بود تکامل در نتیجه نبرد اضداد اتفاق می افتد. از برخورد چندین اندیشه است که جهش ایجاد می شود، برخورد اندیشه های متضاد است که آگاهی و شعور می آورد.
هگل برخورد تضادها را در ذهن می داند ولی کارل مارکس آن را در عین. هگل می گویید زمانی که به زیبایی فکر می کنیم، زشتی به ذهنمان خطور می کند و همه این ها در ذهن است. اما مارکس آن را از ذهن به عین می آورد. فلسفه اجتماعی هگل بر 3 اصل: تز، آنتی تز و سنتز استوار است. خانواده تز است. ضد آن اجتماع است و ترکیب این دو، دولت است. و دولت است که می آید بالای هرم جامعه قرار می گیرد و آن را ادراره می کند. هگل می گوید: خرد ذاتی است. اما مارکس با این اصل مخالف است. در نیمه دوم قرن 19، در چنین شرایطی است که مارکس و انگلس اولین کتاب انتقادی خود را تحت عنوان خانواده مقدس در سال 1845 به صورت رساله ای در شهر فرانکفورت منتشر کردند. در این اثر مارکس و انگلس معتقدند که به جای استفاده از سلاح انتقاد باید از انتقاد سلاح استفاده کرد و به این ترتیب قیام پرولتاریا را به قیام مسلحانه دعوت می کنند. به این ترتیب آنها بیش از اندیشمندان زمان خودشان به خرد و روشنگری باور داشتند. خرد مارکس از جنس هگل نیست. خرد او اکتسابی است که در پرتو ارتباط، کار تولید حاصل شده و منتقل می شود. همین گونه در جمع راست قامت می شود و از انزوا در می آید و زندگی دسته جمعی را شروع می کند. این تفاوت با حیوانات اجتماعی مانند زنبورعسل در این است که آنها این کار را به طور غریزی انجام می دهند اما کار انسان بر مبنای شعور است. تضادهایی که هگل مطرح می کند را قبول دارد اما از ذهن به عین می آورد. در جمعه کمون اولیه همه کار می کنند، اما بعدها به مرور بر این کار شعور پیدا می کنند و تضادهای شروع می شود و جامعه از کمون ائلیه به جامعه برده داری می رسد. ← نظام فئودالیته ← دو طبقه متخاصم شکل می گیرد ← رعیت ← کاپیتالیسم ← پرولتر
↙ مالکان ↙ بورژوا
(شکل مالکیت در جامعه ای به جامعه ای متفاوت است. اما در نهایت همه تحت حاکمیت ییک دولت واحدند. )
اما نقادی مارکس در قرن 20 دوام نمی آورد و اندیشمندان به دنبال خردباوری نمی روند. بلکه به دنبال اندیشمندانی چون نیچه که خود عقل را آماج انتقاد قرار می دهد. به دنباله او می روند که به کارکردهای عملی و فنی و ابزارهای آن توجه می کند. از میان اندیشمندانی که به خردباوری انتقاد دارد، پیروان مکتب فرانکفورت هستند که از بزرگان آن می توان به مارکس هورکهایمر اشاره کیرد. خسوف عقل کتابی است که به ناتوانی و زوال عقل اشاره دارد. تئودور آدورنو و یورگن هابرماس از دیگر اصحاب مکتب فرانکفورت هستند. آنها نئو مارکسیست هستند که از نظریه مارکس در تحلیل های اجتماعی استفاده می کند اما نگاهی انتقادی به آن دارند. مثلا در مورد رسالت پرولتاریا، به آن انتقاد دارند. در عصر حاضر موتور انقلاب طبقه متوسط است. آنها معتقدند الزاما زیربنای جامعه اقتصاد نیست بلکه فرهنگ است. یا از مکتب پوزیتیویسم انتقاد دارند. مارکس هم مانند آگوست کنت معتقد است که همه چیز با مشاهده و تجربه حاصل می شود و هر چیزی که از این راه حاصل نشود، ارزش عینی ندارد.
جلسه دوم
........ احتمالا یه بخش هایی جا افتاده.....
.
.
.
بنابراین نظریه انتقادی فراز و نشیب های بسیاری در پی داشته است. چنانکه از 1930 تا 1960 به گونه ای مستدل مورد نگرش انتقادی جامعه شناسی قرار می گیرند. نظریه پردازی انتقادی از ابتدای پیدایی این نوع تفکرات به تحلیل پیکربندی جدید دولت و اقتصاد و فرهنگ در شکل بندی اجتماعی سرمایه داری پرداختند. آنها از آغاز به اهمیت ارتباطات جمعی توده ای فرهنگ سازی بر جوامع سرمایه داری پی بردند. این دسته از اندیشمندان انتقادی بیشترین لبه تیز انتقاد خود را متوجه جامعه تولید انبوه و جامعه مصرف به ایجاد نیازهای کاذب از طریق رسانه ها قرار دادند. از نظر آنها شناخت انسان معاصر، شناخت کاذبی است، زیرا دانش معاصر تحت سیطره تفکر اثباتی( پوزیتویسیتی) قرار گرفته است. همین امر موجب شده تا هیات های حاکمه جوامع سرمایه داری دانش گرایی را به عنوان پیشرفت های فناوری در سرلوحه برنامه های خود قرار داده و با ایجاد و اشاعه یک نوع حاکمیت اخلاقی، شرایط خفقان آوری برای توده های این جوامع پدید آوردند. از دیدگاه آنان( پیروان مکتب فرانکفورت و نئومارکسیست ها) علم و فناوری، نیروها و روابط تولید هستند که برای جوامع سرمایه داری معاصر، ایدئولوژی مشروعیت ساز مهیا می سازند. نظریه انتقادی با انتقاد از پوزیتیویسم معتقد است که علوم پوزیتیویستی (بر اساس مشاهده و تجربه) در بازار تولید روابط اجتماعی موجود و ایجاد سدی در برابر تغییر اجتماعی، نقش ابزاری را ایفا می کند. در مقابل آن نظریه انتقادی برای تحلیل اجتماعی، راهبردی انتقادی را ارایه می کند. راهبردی که مسایل اجتماعی موجود را وارسی می کند و دگرگونی اجتماعی را ارتقاء می بخشد نگاهی به رخدادهای شگرف قرون اخیر که طی آن به ویژه پویایی بی سابقه ای در تمدن بشری رخ داده است، نشان می دهد که نظرات انتقادی بر جایگاه ئ آثار اجتماعی وسایل ارتباط جمعی و پیام های ارتباطی همچنان متناسب با تحولات و تکامل تمدن بشری، گاه جهشی، گاه تدریجی، گاه پربانگ و پر خروش، گاه بی صدا و خاموش با انواع شکل ها و شیوه های آشکار و نهان که تاریخ مخترع بی بدیل آنهاست، راه خود را می گشاید.در مجموع نظریه انتقادی به دنبال ایجاد جامعه ای انسانی، عقلانی و اصلاح پذیر و با تربیت و حفظ ارزش های مفید اخلاقی، سعی دارد هر چه بیشتر، انسجام و همبستگی اجتماعی را در جامعه به وجود آورد. در واقع مکاتب انتقادی شناخته شده در حوزه ارتباطات با آثار اجتماعی رسانه های جمعی از این مکاتب استفاده می کنند: مکتب فرانکفورت، مکتب بیرمنگام، مکتب مدرنیسم و مکتب پست مدرنیسم، مارکسیسم و پسا مارکسیم و فمینسم و فرویدیسم.
ما سخن را از مارکسیسم آغاز می کنیم:
مارکسیسم مشتق است از نام کارل مارکس که در 1818 به دنیا آمد و 1883 مرد. بنیان گذار کمونیسم علمی، رهبر پرولتاریای جهان است. مارکسیسم مجموعه تعالیم مارکس و رفیق همرزمش فدریک انگلس که در 1820 متولد می شود و در 1895 می میرد، است. مشهورترین اثر مشترک آن دو مانیفست کمونیست است که در سال 1848 منتشر شد و مشهورترین و موثرترین اثر در تاریخ سوسیالیسم مدرن است. بزرگ ترین اثر مارکس کتاب سرمایه (کاپیتال) که جلد اول آن در 1867 منتشر شد و دو جلد بعدی پس از مرگش به وسیله انگلس تنظیم شده و انتشار یافت. بسیاری از اندیشه های نوین سوسیالیسم به ویژه کمونیسم، مستقیم یا غیرمستقیم برگرفته از مارکسیسم است. ماتریالیسم دیالکتیک و ماتریالیسم تاریخی، شالوده ی فلسفی مارکسیم است. بنابراین تفسیر ماده ی تاریخ، ماتریالیسم تاریخی بر این مبنا استوار است که تکامل تاریخی بشر، نتیجه تکامل وسایل تولید است. بنابراین وسایل تامین نیازهای مادی انسان و روابط اجتماعی که بر اساس آن ایجاد می شود، اقتصاد است که زیربنای اجتماعی را تشکیل می دهد و روبناهایی چون مذهب، دولت، سیاست ، تعلیم و تربیت، خانواده و... بر اساس این زیربنا شکل می گیرد. پسامارکسیسم را به دو گونه می توان تعریف کرد:
1- جهت صورت بندی اندیشه مارکسیستی در پرتو تحولات نظری و اجتماعی جدید که بسیاری از مفروضات مارکسیسم کلاسیک را به چالش می خواند.
2- به مثابه نفی اصول نظری مارکسیستی به نفع تحولات نظری اخیر. یکی از راه های مشخص کردن این تفاوت تمایزی است که ارنست لاک لاوف و شانتال موفه بین پسامارکسیست بودن و پسامارکسیست قایل شدند. اولی به معنای متعهد بودن همراه لاکلاو و به یافتن فضایی بر درون مارکسیم برای طیف جدید و کاملی از نهضت های اعتراض اجتماعی مثل فمینسم محیط زیست شناسی ، نهادگرا اقلیت های قومی ملی و جنسی و نیز برای فنون پساساختارگرایی و پسامدرنیسم است. همچنین به چالش خواندن اعتبار بسیاری از مفروضات مارکسیسم کلاسیک همچون موقعیت محوری طبقه کارگر. در ایجاد تغییرات اجتماعی و مضامین سلطه و ضرورت تاریخی زیربنا و روبناست.
پسامارکسیسم( نئو مارکسیسم)
دیگر در قرن 21 طبقه کارگر موتور انقلاب نیست. فمینیست ها و روشنفکران هستند که زبان به اعتراض می گشایند. نئومارکسیست ها تاثیر زیربنا بر روبنا را منکر می شوند. در خیزش های اجتماعی (مذهب در شهرهاست) ( انستیتو گوته ) بیشتر روشنفکران هستند که حضور دارند تا مارکسیست های ارتدوکس یا دهقانان و کارگران. پسامارکسیست ها حالا دیگر به تکثر گرایی و چند صدایی اعتقاد دارند. اومانیسم به جامعه پسامارکسیستی حاکم است و دیگر در فضای مارکسیستی باقی نمی ماند، از آن عبور می کند و می گذرد و پسا ساختارگرایی را به وجود می آورد.
-هدف مارکسیسم جدید رویکردی تکثرگرایانه به سیاست است. از سوی دیگر پسامارکسیم متضمن جدایی قطعی از آرمان مارکسیستی دلمشغولی هایش و حرکت ورای آن است. گواه این امر بسیاری از روشنفکران فرانسوی است که ایمانشان به نظریه مارکسیستی با اعمال حزب کمونیست فرانسه در انقلاب روشنفکری پاریس در 1968 زمانی که به طور گسترده احساس می شد که حزب در خاموش کردن وضعیت انقلابی با حکومت تبانی کرده است، متزلزل شد. در نتیجه اندیشمندانی چون ژان فرانسوا لیوتار، ژان بودریار و میشل فوکو مارکسیسم را رد کردند و در عوض به سوی پسامدرنیسم در شکل های مختلف آن روی آوردند. پسامارکسیسم را بیشتر باید رویکردی عمدتا ناشی از توهم زدایی به مارکسیسم دانست تا نوعی نظام فکری مشخص و قائم به خود.
چهارم ساختارگرایی
ساختار گرایی نوعی روش شناسی است که در اصل توسط علوم اجتماعی استفاده شده است و بعدها برای پرداختن به متون ادبی و به شکلی گسترده تر با همه آثار هنری تطبیق یافت. از نخستین پایه گذاران این مکتب فردیناند دوسوسور بود که کارهای نظری اش در زمینه زبا ن شناسی فصل مشترک هم تحلیل های ساختارگرایانه بعدی است . دوسوسور معتقد است از طریق روش شناسی که وی برای زبان شناسی اختیار کرده است می توان به تمامی جنبه های زندگی اجتماعی پرداخت. این امر خود انگیزه لازم را به کارهای ساختارگرایانه بعدی می بخشد. رویکرد ساختارگرایانه چیزی است که دوسوسور آن را ایستا(استتیک ) یا ناظر بر همزبانی (سینکرونیک) می نامد. یعنی این رویکرد غیرتاریخی است. مقطعی از موضوع مورد بحث خود را بر می گزیند و تحلیلی را از شیوه ای که در آن همه عناصر با خود تنظیمی (اتوماسیون) به طور منظم عمل می کنند تا کلیتی متشکل و منسجم بسازند. در نظر دوسوسور، بخشی از معنای کلمه یا آنچه وی آن را نشانه می خواند در قیاس با کلمات دیگر موجود در درون بافت یا سیاق آن کلمه مشخص می شود. این روش شناسی، تنها پدیده های بالفعل و حادث شده اجتماعی را به عنوان اطلاعات خام خود بر می گزیند و به ارزیابی یا قضاوت درباره آنها نمی پردازد. اساس این مکتب بر این فرض استوار است که فعالیت های فرهنگی را می توان به صورت عینی در قالب علم مورد توجه و تحلیل قرار داد. ساختارگرایان تلاش می کنند تا مولفه هایی را در حوزه تخصصی خود تشخیص دهند که با یک سازمان یکپارچه مطابقت دارد. با یافتن این مولفه ها می توان آنها را در رابطه شبکه مانندی با یکدیگر قرار داد. این مناسبات شکل دهنده، ساختار فراگیری هستند که نهایتا بنیان پدیده های فرهنگی مورد بحث به حساب می آیند. با کشف این ساختار بر دقت ترکیب بندی آن همه فعالیت های حوزه پژوهشی منظور نظر را می توان برحسب آن تشریح کرد. ساختارگرایی در بخش عمده قرن 20 تاثیر چشمگیری بر بسیاری از شاخه های دانش گذاشته است اما در سه دهه اخیر جای خود را به پساساختار گرایی خلف معاندش سپرده است.
5- پساساختارگرایی
پساساختارگرایی نهضتی است در درون نقد فلسفی و ادبی. این نهضت از دل ساختار گرایی که مدعی عینیت علمی و جامعیت بود برآمد و نسبت به آن عناد ورزید . مبلغان اصلی آن عبارتند از ژاک دریدا، ژولیا کریستوا، ژان فرانسوا لیوتار و رولان بارت که رولان بارت در نوشته های اخیرش می گوید: این نهضت خطوط مشترکی با پسامدرنیسم دارد و گستره ی آن شالوده شکنی را نیز شامل می شود. آغاز آن در فرانسه در اواخر دهه 1960 بود ولی به سرعت به دیگر قسمت های اروپا و آمریکای شمالی نیز سرایت کرد. پساساختار گرایی، نهضتی با مشخصات ضد سنتی بودن، ضدیت با مابعدالطبیعه و ضد ایدئولوژی بودن توصیف می شود. نمونه ای از این امر در نقد دریدا از لویی اشتراوس یافت می شود که در آنجا دریدا مدعی است در این حکم که تابو زنای با محارم طبیعی است اما با این حال با مجازات های اجتماعی که به زور اعمال می شود، تضاد و مغایرتی زیربنایی وجود دارد. نمونه دیگر از کتاب امیل است. متعلق به ژان ژاک روسو. در این کتاب ادعا شده است که طبیعت روانی زنان با مردان تفاوت دارد. اما زنان نه اینکه نمی توانند همان علایق و حرفه هایی را دنبال کنند که مردان دنبال می کنند و اگر از آن امتناع می ورزند به خاطر شرایط اجتماعی است. اما باید اذعان کرد یورش شالوده شکنی تاثیر چندانی بر حوزه هایی که به طور سنتی زیر پوشش ساختار گرایی قرار داشته اند نگذاشته است. شالوده شکنی هنوز باید به این پرسش پاسخ دهد که چرا ساختارگرایی را باید کنار گذاشت.
*مدرنیسم یعنی تجرد: نوع خاص زندگی غرب پس از قرن 16 یعنی رنسانس که با نفی سنت یعنی اسطوره زدایی و استبداد شروع شده و به قرن روشنگری، قرن 18 با پیروزی عقل منجر گردیده است.
لیبرالیسم و سوسیالسم دو فرزند دوقلوی اومانیسم بودند. لیبرالیسم آزادی فرد را بر جمع رجحان می دهد، در مقابل سوسیالیسم منافع جمع را به فرد رجحان می دهد. در این میان مکاتبی به وجود آمدند که می خواستند خدا را از آسمان به زیر بکشند. اما مسایل زمینی چه می شود؟
بنابراین اولین مکتبی که در اومانیسم به وجود آمد، مکتب فیزیوکرات هاست که می گوید: باید کشاورزی را رونق داد تا جامعه شکل بگیرد. اساس جوامع و سرمایه جوامع، زمین و خاک است. در مقابل مکتب مرکانتالیسم یا مکتب سوداگری آمد که می گوید: ثروت جامعه طلا و نقره آن است. دادو ستد و معامله و کسب و کار است. در مقابل این دو مکتب، مکتب کار است که ریکاردو آن را مطرح می کند. این مکتب می گوید کار مردم یک سامان، کار است نه طلا و نقره و زمین.
همه کار می کنند، صبحانه را پشت فرمان می خورند و کار است و کار. در کنار این سه مکتب، اصلاح مذهب مهمترین اتفاقی بود که رخ داد. پروتستانیسم از دل کاتولیسم بیرون آمد که با نیازهای اجتماعی تطابق بیشتری داشت. اصلاح مذهب، شرایط ازدواج و طلاق و سقط جنین را تغییر می دهد. با این اتفاق عقل رشد پیدا می کند و از دل آن دانشگاه های مطرحی چون کمبریج و سوربن و ... به وجود آمدند. بنابراین این عصر را (قرن 18 ) عصر روشنگری یعنی مبتنی بر عقل می نامند. روشنفکر کلمه ای است فرانسوی و به معنای فردی است که به دلیل وجدان اخلاقی خاص معتقد به اصول کلی و جهانی است که شامل همه انسان هاست و به همین دلیل است که می کوشد مدام مسایل جزیی را به شکل جهانی ببیند و بیندیشد. روشنفکر فردی تنهاست و از این جهت آزاد و خودمختار است که به او امکان ارزیابی درست مسایل را می دهد پس وابستگی به این و آن ندارد. اورتگای گاست(اهل اسپانیا) فیلسوف معروف اسپانیایی نیمه اول قرن 20، روشنفکر را فردی معرفی می کند که از زندگی درونی برخوردار است و هر لحظه می داند که چه فکر می کند و برای چه فکر کند. در حالی که از نظر اورتگا اگاست، سیاستمدار از خویشتن خود بی خبر است زیرا نه برای خود بلکه برای هیاهوی دنیای خارج از خویش زنده است.
کانت (روشنگری قرن 18)
جرات کن بدانی، شعار کانت همیشه این است. حقیقت مطلق وجود ندارد. (به همه چیز باید شک کرد تا به یقین رسید: شک علمی. ) قرن 18 مطلق گرایی را رد می کند. نقطه عطف این دوره پیروزی انقلاب فرانسه و تصویب اعلامیه حقوق بشر در 1789 است. در قرن هجدهم، متفکران بسیار خوشبین بودند که با استفاده از ارزش های جهانشمول علم، عقل و منطق می توانند از شر تمامی اسطوره ها، خرافات و اعتقادات مقدسی که بشریت را از پیشرفت باز می دارند رهایی یابند. آنان احساس می کردند که این امر تنها نهایتا بشر را از چنگال فقر، نکبت، بدبختی جهل و خرافات، هرگونه رفتار غیرعقلانی و اعتقادات موهوم و بی پایه رها و آزاد خواهند ساخت. و به این ترتیب، بشریت به وضعیت آزادی سعادت و پیشرفت نایل خواهد شد. (تنها کسی که در این اندیشه تردید داشت، ماکس وبر بود. اواخر قرن 18 و اوایل قرن 19 او پیش بینی کرد که آینده زندان آهنین عقل و دیوان سالاری است) ظاهر قشنگی دارد ولی درون آن پوسیده است. ماکس وبر کسی که مذهب و اخلاق پروتستانیسم را اساس تغییر و رشد و توسعه سرمایه داری دانست. او می گوید: بر اساس دیانت مسیح، پروتستانیسم معتقد است که خدای عالم ثروتمندان را دوست دارد. بندگان هم برای اینکه می خواهند خدا آنها را دوست داشته باشد، سعی می کنند ثروتمند باشند.
دستاوردها
جز کابوس و شبح هولناک کافکایی اردوگاه های .... ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
تمامی این ها به نام ارزش های روشنگری صورت می گرفت. ارزش هایی نظیر عقل رهایی آزادی و پیشرفت. نیچه که نافی عقل است در قرن بیستم هیچگونه تساهل و تحملی بابت ارزش های روشنگری نداشت . اعتقادی به آنها نداشت. عقل کلیت اخلاقیات پیشرفت همه این ها را ملعبه دست خدای دو چهره دو ژانوس می دانست(ویرانگر اخلاق) ملعبه اراده معطوف به قدرت و این خدا برای او الگو بود. برای چگونه عمل کردن در این طوفان آشفته زندگی هر مردی که به این شیوه عمل می کرد می توانست یک ابرمرد باشد. ابرمردهای قرن بیستم ثابت کردند برای خلق کردن باید نابود کنند. هیتلر، مائو، استالین، موسولینی و امثالهم این مسایل را مطرح می کردند. به خاطر همین نیچه از مرگ خدا، اخلاقیات و متافیزیک سخن می گوید.
تجدد
آنوتنی گیدنز جامعه شناس تصویری از تجدد به دست می دهد. او می گوید مدرنیته عبارت است از تلاشی کلی برای تولید و کنترل که ابعاد چهارگانه اصلی آن عبارتند از صنعت گرایی سرمایه داری صنعتی کردن جنگ و مراقبت از تمامی جلوه های حیات جمعی . البته در زمینه اجتماعی میان دانشمندانی نظیر آلن تورن فرانسوی توافقی وجود ندارد.
پست مدرنیسم
غایب بودم ظاهرا
نگاهی به رویکردهای اندیشمندان انتقادی جهان در ارتباطات
نظریات انتقادی در کشورهای ایتالیا و فرانسه
نظریات انتقادی در این کشورها به دلیل احزاب بزرگ کمونیستی ضامن دوام و ماندگاری پیکره عمدتا ارتدوکس (اصولگرا) جزمی تفکر مارکسیستی – نهیلیستی شد. بعد از 1956 ضرورت تجدید نظر در این تفکر جزمی یا تکمیل کردن آن با اشکال جدیدی از نظریه مارکسیستی احساس گردید. عمده ترین تاثیرات فکری ناشی از دیدگاه های گرامشی و لوکاچ به ویژه در فرانسه از طریق آثار لوسین گلدمن، سارتر و در دوران خودش لویی آلتوسر که روایت تازه ای از مارکسیسم را به عنوان علم ارایه کرد.
در اینجا سخن را از آنتونیو گرامشی آغاز می کنیم.
گرامشی
گرامشی از رهبران حزب کمونیست ایتالیا و نماینده اتحادیه کارگری کارخانه اتومبیل فیات در شهر تورین بود. سردبیر روزنامه حزبی نظم جدید تا دوره فرمانروایی فاشیسم بر ایتالیای موسولینی به شمار می رفت. 11 سال در زندان موسولینی به سر برد و سرانجام به خاطر بیماری و بستری شدن از زندان آزاد گردید. اما در این ایام سلامت خود را از دست داد و در سال 1937 در حالی که 46 سال از عمر او می گذشت از دنیا رفت. او به افکار عمومی بیش از اقتصاد تکیه داشت و در این زمینه می گفت که اندیشه ها رد جامعه بیشتر از طریق نخبگان ارایه می شوند و توده ها با توجه به ایمان خود به آن عمل می کنند. او بر خلاف مارکسیست ها که تاکید بر اقتصاد و جنبه های تحمیلی دولت دارند به برتری و رهبری فرهنگی طبقات حاکم تاکید می ورزد(هژمونی: سلطه یک طبقه حاکم بر طبقه دیگر) به نظر گرامشی، رمز موفقیت سلطه و هژمونی این طبقات هم اعمال زور است و هم کسب رضایت مردم.
به عقیده او در هر جامعه ای اعمال زور به شکل نیروی پلیس، دادگاه، زندان و در شرایط بحرانی به شکل نظامی و نظایر آن مانند گارد ملی آمریکا یا SAS انگلیس سازمان یافته شده است اما عمال زور به تنهایی باعث نمی شود و شاید قادر نیست مردم را در بلند مدت آرام و ساکت نگه دارد، اعمال زور فقط در دوره کوتاه ناآرامی ها یا مبارزه فعال برای تغییر اوضاع موثر است. در بلند مدت مردن باید با خوشنودی که در بیشتر مواقه می تواند ناآگاهانه باشد، احساس کنند که کشور توسط کامل ترین و دوراندیش ترین گروه های کارآزموده جامعه اداره می شود و منظور از اداره کردن تنها مسوولیت های مدیران شرکت های بزرگ، بانکداران بزرگ، کارمندان عالی رتبه دولت، مقام های نظامی، موسسات علمی و ارتباطی و در بعضی کشورها حتی رهبران دینی یا به عبارت دیگر کل هرم قدرت را شامل می شود.
لویی آلتوسر
یکی دیگر از بزرگان نظریات انتقادی است. او از شخصیت های نامدار فرانسوی است و یکی از منتقدان سرسخت حزب کمونیست فرانسه است. در 1918 در الجزایر متولد شد. در زمان ج.ج دوم 5 سال را در زندان گذراند و بعد از جنگ تحصیلاتش را در اکول نرمال ادامه داد و تکمیل کرد و سرانجام در همین دانشکده به تدریس پرداخت. او پس از جنگ یکی از فعالان مذهب کاتولیک بود و پس از جنگ به افکار کمونیستی رو آورد و در 1948 به عضویت حزب کمونیست درآمد و سپس به یکی از مفسران بزرگ اندیشه های کارل مارکس تبدیل شد. آلتوسر یکی از پیروان اصالت ساختار است. او می گوید میان سطوح اقتصادی، سیاسی و ایدئولوژیکی هیچ گونه رابطه تعیین کننده ای و برتری وجود ندارد زیرا هر یک از این سطوح دارای تعارضات داخلی و تاریخی در تکامل خویش است و این تعارضات در هر سطحر ار نمی توان به تضاد مرکزی واحدی تقلیل داد. در نتیجه هر موقعیت تاریخی خاص، به وسیله مجموع تاثیرات هر یک از سطوح کلیت تعیین می شود، بنابراین سیاست و حکومت صرفا بازتاب زیربنای اقتصادی نیست زیرا خود به این عامل شکل می بخشد. با این همه از دیدگاه آلتوسر، اگرچه هر سطح اط کل ارگانیسم یک جامعه استقلال نسبی دارد لیکن سطح اقتصادی سطحی است که در آخرین تحلیل در کل یک نظام تاثیر آن تعیین کننده تر است. از نظر آلتوسر ساختار اجتماعی از چفت و بست سه عنصر بنیادی اقتصاد، سیاست و ایدئولوژی تشکیل می شود که این سه عنصر با یکدیگر در یک نظام اجتماعی تعامل دارند. او دستگاه های ایدئولوژیکی سرکوب گر دولت نظیر خود دولت، خانواده، مدرسه، کلیسا، تشکل های سیاسی، احزاب و وسایل ارتباط جمعی را در تولید و بازتولید ذهنیت جامعه و مشروعیت بخشیدن ایدئولوژی حاکن در این نوع جوامع تعیین کننده می داند. لویی آلتوسر در رساله ی معروفش، ایدئولوژی به ابزارهای ایدئولوژی می گوید که ابزارهای ارتباطات نیز شهروندان را به طور مداوم با میزانی از ناسیونالیسم، شوونیسم(اشد ناسیونالیسم)، رئالیسم و سورئالیسم و ... از طریق مطبوعات و رادیو وتلویزیون انباشته می کند و این مفاهیم را در ذهن مدم جامعه فرو می سازد.
نیکولاس پولانزاس
پس از لویی آلتوسر در فرانسه، می توان به نظریات نیکولاس پولانزاس اشاره کرد. در سپتامبر 1936 در آتن پا به عرصه ی وجود نهاد و مهم ترین و با نفوذترین نظریه پرداز دولت و سیاست در دوره ی بعد از ج.ج دوم در سطح دنیاست. این اندیشمند یونانی الاصل فرانسوی یکی از شاگردان لویی آلتوسر است. او برخلاف آلتوسر که بیشتر به خاطر نقد متون مارکسیستی شهرت دارد، به تحلیل جهان واقعی و قضایایی چون طبقه اجتماعی ، فاشیسم و دیکتاتوری تاکید می ورزد. او ایدئولوژی را با اقتصاد پیوند می زند و معتقد است مهمترین بخش ایدئولوژی که در فرایند اجتماعی کردن تجلی می یابد از طریق آموزش دادن افرد برای پذیرش مشاغل در جامعه است. او یادآوری می کند که نظام سرمایه داری تنها نباید آدم ها را برای پر کردن مشاغل، تویلدی اجتماعی کند بلکه پیوسته می باید مکان های جذب افراد را نیز در نظر بگیرد و به این مساله باور داشته باشد که میان آموزش و تواید نوعی رابطه پایدار وجود دارد. پولانزاس چون دیگر ساختارگرایان معتقد است که رسانه ها هم مثل بسیاری از سازمان ها نظیر آموزش عالی، آموزش و پرورش، نهادهای کلیسایی و سایر ابزارهایی از این نوع، دستگاه ها و ابزارهای ایدئولوژیک دولت محسوب می شوند. دولت به وسیله آنهاست که اساسا افکار عمومی را شکل می دهد، اطاعت را نهادینه می کند، برای اینکه با قهر و غلبه و سرکوب عریان حکومت نکند، قهر را تلطیف می کند و در این زمینه از رسانه های جمعی بهره ی فراوانی می گیرد.
ژان بودریار (پست مدرنیست)
تئوری واقعیت مجهول : اطلاع رسانی مجهول باعث می شود که مخاطبان در مقابل آن استراتژی سکوت یا انفعال را در پی بگیرند که باعث می شود از میزان اثربخشی رسانه ها بکاهد. رسانه ها دیگر نمایانگر واقعیت نیستند و مشغول شبیه سازی و بازسازی واقعیت ها هستند.
ژان بودریار جامعه شناس معاصر فرانسوی که در سال 1929 به دنیا آدمده است در سال های پس از جنگ جهانی دوم به مارکسیسم گرایش داشت، اما به زودی علیه مارکسیسم شورید و دیدگاه های کارل مارکس ا به عنوان جزیی از شیئی انگاری فرهنگ مصرف غرب مورد انتقاد قرار داد. بودریار در زمینه ارتباطات دیدگاه های مهمی دارد و دیدگاه های او را به اندازه نظریات مک لوهان تاثیرگذار دانسته اند. او پیرو پساساختارگرایی و پسامدرنیسم است و یکی از برجسته ترین نظریه پردازان انتقاد گرای فرانسوی در حوزه اطلاع رسانی است و نخستین کتاب های او در دهه 60 و 70 نظیر سیستم اشیاء و جامعه مصرف در این سالهاست و جدید ترین مقاله او تحت عنوان توده ها انفجارهای درونی امر اجتماعی در زسانه که برای او در جهان شهرت فراوانی کسب کرده است. نظریه معروف او واقعیت مجهول است که در ارایه نظریات خود سرانجام به اطلاع رسانی مجهول می پردازد. او معتقد است رسانه ها اطلاعاتی بیش از حد ارایه می کنند و این کار چنان صورت می گیرد که مخاطب را از پاسخگویی بازمی دارد. اما امروزه توده ها راهی برای تخریب آن یافته اند و آن همانا استراتژی سکوت یا انفعال است. بودریار معتقد است توده ها با پاسخ ندادن به پیام های رسانه های جمعی رمزهای پیام را می فرسایند. او می گوید: امروزه در عصر رسانه ها تحریف جای حقیقت را گرفته است و دنیای حقیقت در حد سطح صفحه تلویزیون تقلیل پیدا کرده است. او تاکید می کند که بسیاری از بی ایمانی ها از نبود اطلاع رسانی نیست بلکه از خود اطلاع رسانی و حتی از انباشت اطلاع رسانی که او آن را مستهجن می داند نشات می گیرد. بودریار مانند آدورنو و مارکوزه فرهنگ معاصر را یک پدیده زشت می داند که در خصوصی ترین جزئیات روند زندگی روزمره زندگی ما را به صورت علفچر منبع تغذیه خود در می آورد. او برای مثال نمونه هایی از سریال مشهور«خانواده پرآوازه سانتاباربارا» را می آورد که عمدتا از فرهنگ رایج زندگی در ایلات متحده گرفته شده است. جان کلام این است که فرهنگ رسانه های جمعی الکترونیک، معانی واقعیات را زیرو رو کرده است. پس از سیطره فرهنگ و فرهنگ رسانه ها ما دیگر با واقعیت سروکار نداریم. آنچه ما پیش رو می بینیم چیزی است که از خود واقعیت واقعی تر است ما مواجهه با واقعیت متورم و مفرط رویارو می باشیم. بودریار در تحلیل خود از فاجعه 11 سپتامبر 2001 سخن می گوید و تصریح می کند که اگر رسانه های جهانی با چنین وسعتی با این پوشش به این واقعه این گونه برخورد نمی کردند شاید تروریسم تا این حد وحشتناک جلوه نمی کرد. موارد و شواهد بسیاری وجود دارد که نشان می دهد تروریست ها قاتلان و جنایتکاران با تاثیر از رسانه ها یا به قصد خودنمایی در برابر رسانه ها دست به اعمال ضد اجتماعی و جنایت می زنند. او در سن 76 سالگی معتقد بود که تصاویر رسانه ها متقاعد کننده تر و واقعی تر از خود واقعیات شده اند. به نظر او رسانه ها تنها وانمایی انجام می دهند. او می گوید تمام ارزش های مردم وا نمایی شده هستند. او معتقد است دیگر روشنفکری وجود ندارد زیرا رسانه ها روشنفکران را نابود کرده اند. او می گوید روشنفکران در تلویزیون سخن می گویند با رسانه ها صحبت می کنند اما با یکدیگر سخن نمی گویند.
ادگار مورن
ادگار مورن پژوهشگر 83 ساله جامعه شناس فرانسوی است. او مدیر موسسه ملی تحقیقات علمی پاریس است. او در تحولات دهه 60 به بعد در ایده های مارکسیستی خود بازاندیشی کرده است. هم اکنون بازنشسته دانشگاه سوربون است. از او چندیدن کتاب به فارسی ترجمه شده که آخرین آن انسانیت انسانی نام دارد. جامع ترین اثر انتقادی او در مورد صنایع فرهنگی و فرهنگ توده در کشورهای غربی است. او در سال 1962 این کتاب را تحت عنوان روح زمان منتشر کرد و در مقدمه این کتاب آورده است: جهان در پایان قرن 19 به پایان نخستین استعمار که استعمار مادی و جغرافیایی بود رسید. اما از آغاز قرن 20 دنیا شاهد استعمار جدید است که فکر و اندیشه ی انسانی را تسخیر کرده است. به بیان دیگر، پس از تکامل اولین انقلاب صنعتی غرب در قرن 19 که با جست و جو موارد خام و نیروی کار آزاد همراه بود انقلاب صنعتی دوم آغاز شده است که دیگر جنبه مادی ندارد بلکه به اندیشه و روح انسان مربوط است. یعنی تا انسان ها هستند می شود ذهن آنها را دستکاری و استثمار کرد به همین جهت شیوه جدید استعمار و استثمار پیجیده شده است. این اندیشمند فرانسوی ویژگی های فناوری دیوان سالاری و کاپیتالیسم صنایع فرهنگی و تولید تجاری فراورده های خاص فرهنگی توده را تجزیه و تحلیل می کند او می گوید: کالای فرهنگی عرضه شده از صنایع فرهنگی جدید در واقع فرهنگی مبتذل و سطحی است که در اختیار مشتریان انبوه قرار می گیرد. در این فرهنگ آفرینندگی اصالت خود را از دست داده است. آفرینندگان هنری و فرهنگی ناچارند تحت تاثیر ضرورت های بازار و امکانات فکری خود را به سهامداران بفروشند و از آنها پیروی کنند. مورن در این مورد ستاره پرستی و شخصیت دوستی را مثال می زند و تقلید افراد به ویژه جوانان از ستاره ها و هرپیشگان با دو اصل معروف روانشناسی، همانند سازی و برون فکنی بیان می کند. مورن می گوید به ویژه جوانان در میان افراد نه تنها از وضع ظاهری ستارگان و هنرپیشگان تقلید می کند بلکه وقتی به سینما می روند با دیدن صحنه های فیلم خود را در جای آن بازیگران تصور کرده و به عبارتی همانند سازی می کنند و چنان تحت تاثیر شخصیت آنها قرار می گیرند که خویشتن را فراموش می کنند. مظاهر امروزه فرهنگ توده بر خوشبختی استوار است اما مظاهر یا عناصر این خوشبختی بر ثروت، جوانی، زیبایی، جذابیت، مقام و موقعیت اجتماعی است. وسایل ارتباط جمعی ستاره سینمایی را که معروف به صاحب خوشبختی است به طور مکرر و مرتب در رسانه جمعی نشان می دهد و یا آنان را به خدایان اسطوره ای یونان که تصور می شود بر بالای کوه المپ جای دارند معرفی می کنند. مورن معتقد است که پیام گیران ساده اندیشه رسانه های جمعی همه به طور ناخودآگاه تلاش دارند که با این خدایان اسطوره ای جدید برسند. او در اینجا به یک نتیجه گیری می رسد. او می گوید: در مجموع نظام موجود غربی با استفاده از آثار تخدیری و سازگار کننده فرهنگ توده با ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ کردن بیشتر افراد دوام خود را به این ترتیب استوارتر می سازد.
نظریات انتقادی در انگلیس و آمریکا
شباهت های محسوس و مدرن بین مطالعات فرهنگی انگلیس و آمریکا وجود دارد که از موازین و تاثیرات مشترک سرچشمه می گیرد. زمان پیریزی هر دو آنها به سال های اولیه دهه 50 بر می گردد. هر دوی آنها کم و بیش تحت تاثیر مباحثات مربوط به فرهنگ جمعی و آثار اندیشمندانی مثل ریموند ویلیامز ، ریچارد بوگارت و تامسون می باشد. هر سه آنها هرچند به شیوه های متفاوت و به میزان وسیع بر نظریه کنش متقابل جورج هربرت مید بر ارتباط غیر کلامی متکی بودند. هر دو سنت انگلیس و آمریکا به طور یکسانی زیر نفوذ ماکس وبر بودند. برداشت اصلی وبر که راه خود را به مطالعات انگلیسی بازکرده برداشت مشروعیت است. بقیه ی تحلیل های وبر در مورد طبقه و پایگاه اجتماعی و اختیار با وجود اهمیتی که برای دانش پژوهان آمریکایی داشته به میزان چشمگیری از ارزش افتاده است. سرانجام مطالعات فرهنگی انگلستان به دور معانی مختلفی از مسلک انگلیسی و در چارچوب فرهنگ انگلیسی حلقه زدند. این معانی از طریق مباحثه گسترده تری در چارچوب مارکس گرایی به ویژه با مواجهه ای بین مارکس گرایی و ساختارگرایی فرانسه به دست آمدند. در واقع مطالعات فرهنگی انگلستان که با کار ویلیامز و بوگارت و تامسون آغاز شد برای رسیدن به ساختار گرایی فرانسوی مسیر انحرافی و طولانی در پیش گرفته و مثل هر چیز دیگر در این روز ها بر سر این برخورد عمیقا دچار دو دستگی شده است اما ساختارگرایی در آمریکا پیشرفت چندانی نداشته است. اندیشه ی مارکسیستی در مورد ارتباطات و رسانه در ایالات متحده متاثر از تنقید اجتماعی است که آن هم متکی بر تضاد ساختاری و شرایط متنوع فرهنگی بود که در شرایط متغیر تاریخی بعد از جنگ اروپا در شرایط ویژه اجتماعی و سیاسی در بریتانیا فرانسه و آلمان به طور مشخص پدیدار شد. زمانی که افکار مارکسیستی بر آمریکا به ویژه بعد از سال های 1960 که دانش رسانه و ارتباطات از این اندیشه ها متاثر شده بود و تجربیات انتقاد اجتماعی و افکار رادیکال در آمریکا چندان مورد توجه قرار نگرفت و با مسایل اجتماعی و اقتصادی طبقه کارگر نیز به صورت منفعلانه برخورد می شد تاریخ اجتماعی آمریکا مدعی است که از زمانی که تعاون و جمع گرایی به عنوان عامل مهم فرهنگی بر جامعه ی معاصر اثر گذاشته دیگر افکار سوسیالیستی چپ گرایانه جایی در این جامعه ندارد و با تفاسیری خاص می کوشد به آن جنبه ی معنویت ببخشد. وایتمن معتقد است مفهوم توده یا جمع جایگزینی برای مفهوم طبقه انتخاب می شود در بسیاری از موارد با استفاده از همان ترفند ها شریان حیاتی و منافع فکری طبقه و مبارزه ی آن را کمرنگ جلوه داده و به تدریج آن را از میان بر می دارد.
تجربه عصر آلکاپن ها
تجربه 1920 و 1930 طیف وسیعی از عقاید مختلف رادیکال را در جهت مبارزه با بیماری کاپیتالیسم آمریکا از جمله فقر و فقدان هویت اجتماعی و همچنین نیاز به اطلاعات معتبر و عدم اعتماد به دولت و مطبوعات به عنوان منابع غیرموثق منجر به رشد و اهمیت تفکرات انتقادی مارکسیسم می شود.
ریموند ویلیامز
او در دهه 1960 با انتشار کتاب هایی در زمینه فرهنگ و ارتباطات و نقش خاص روبناهای اجتماعی به ویژه رسانه های جمعی را در حفظ و ثبات نظام سرمایه داری مورد تاکید قرار می دهد. او در بخشی از کتاب معروف خود به نام مارکسیم و ادبیات تحت سرفصل ساختاری احساس به خوبی توضیح می دهد که پیشرفت های فرهنگی چگونه حاصل می شود. او معتقد است اشتباه بزرگ است که اگر فرهنگ را پدیده ثابت و همواره یکسان بدانیم. او می گوید درست در بطن فرایند ارتباطات اجتماعی است که فرهنگ ها دگرگون شده و جهش هایی در درون آنها رخ می نماید.
رالف میلی باند
او یکی از اندیشمندان انتقاد گرای معاصر انگلستان است. او در 1962 در کتاب دولت در جامعه سرمایه داری بخش مهمی را به فرایند مشروعیت دهی سیاسی اختصاص می دهد. او تاکید می کند اداره رسانه های جمعی به وسیله گروه های سرمایه داری تلاش این وسایل برای ترویج ایدئولوژی حاکم و ایجاد سازگاری و مشروعیت سیاسی تشریح می کند. او می گوید در جوامع سرمایه داری طبقه بالای جامعه سرمایه داران صنعتی بانکداران بازرگانان صاحبان منافع عمده در بخش کشاورزی اغلب بر حسب نیازهای سیاسی و اقتصادی خود با یکدیگر اختلاف پیدا می کنند و از همین روست دولت ها می کوشند میان علایق سرمایه داران در درازمدت سازش ایجاد کنند در عین حال خود را از چشم توده های مردم به عنوان عامل بی طرف در مبارزه میان کار و سرمایه جلوه دهند.
استوارت هال( جامائیکایی- انگلیسی)
مدیر مرکز مطالعات فرهنگی دانشگاه بیرمنگام انگلیس در دهه ی 70 است. او به مطالعه ی رسانه ها توجه دارد و می کوشد از این طریق زمینه سودمندی برای به کار گیری تفکرات مارکسیستی خود بیاورد. او به کمک ساختارگرایی فرانسوی عملکردهای اجتماعی را مورد بررسی قرا ر می دهد. او این مرکز را واکنشی مستقیم علیه اثرات مطالعات ارتباطات اجتماعی در آمریکا و کلا تفکرات آمریکایی قرار می دهد. کارهای او از نظر تئوری اغلب تجربی، زیباست، علمی و واقعا استحقاق نفوذی که امروزه کسب کرده است را دارد. پژوهش های او تقربا ماهیتی انگلیسی داد. نظریات او اگرچه بر مارکس گرایی و ساختار گرایی متکی است ولی از چارچوب فرهنگ انگلیسی خارج نمی شود. او در نظریات خود از نظریه انتقادی متنوع مکتب فرانکفورت بهره چندانی نمی گیرد. او در کتاب معروف خود بازیابی ایدئولوژی به سال 1982 زمینه های تاریخی را برای دستیابی به یک الگوی انتقادی بسط و توسعه می دهد و از این طریق فرایند ایدئولوژیک انتقادی را زیر سوال برده و زمینه را برای درک عملکردهای موجود در فرم های اجتماعی فراهم می کند. او ضمن انتقاد از تنوع طلبی لیبرالی اصرار دارد شرایط ایدئولوژیک با توجه به هر نوع نگرش تئوریک در پی توضیح دو پدیده انحصار قدرت و انتشار رضایت و جلب رضامندی نشان دهد. استوارت هال معتقد است رسانه ها نقش مهمی در آفرینش و تقویت تصور ما از جامعه ی خودی و دنیا را دارند. آنها مردم را موافق و علاقه مند به وضع کنونی سیاسی و اقتصادی می سازند. او همچنان سرنوشت ایدئولوژیکی عملکردهای ما را که نظام رسانه ای سبب تقویت و پایداری آن است زیر سوال می برد و معتقد است نظام رسانه ای که همواره ادعا دارد که مستقل از منافع دولتی و تجاری است ادعای نادرستی است. هال معتقد است ارتباطات نه فراورده رسانه ها و نه فراورده ای برای رسانه هاست. ارتباطات از نظر او مشتمل بر طیف وسیعی از نمودهای فرهنگی و مظاهر زندگی روزمره است. مانند آموزش، مذهب، محاوره ی روزانه، ورزش و نظایر آنها. این نظریه پرداز توجه خود را بر فرهنگ دیرینه به ویژه بر جنبه ی فرهنگ طبقه کارگر متمرکز می کند. حال آنکه توجه اولیه اندیشمندان مکتب انتقادی نظیر آدورنو هورکهایمر بنیامین بر فرهنگ نخبگان متمرکز است. از دیدگاه هال، وسایل ارتباط جمعی ضمن ایجاد چارچوب فرهنگ توده وار یا Mass culture ابزار سرمایه داری قرن 20 برای حفظ سرکردگی عقیدتی در جامعه نیز می باشد. هال از نظر ایدئولوژیکی از آنتونیو گرامشی بسیار متاثر بوده است.
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۸۸/۱۰/۱۲ ساعت 22:7 توسط دانشجو
|
این وبلاگ یک وبلاگ گروهی است و متعلق به فارغ التحصیلان رشته ی علوم ارتباطات, گرایش تحقیق در ارتباطات, مقطع کارشناسی ارشد دانشگاه آزاد اسلامی واحد تهران مرکزی ورودی87 است.که از آذر ماه سال 87 آغاز به کار نموده است.